تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers یادداشت های یک خانم شاد

یادداشت های یک خانم شاد

خیلی اعتقاد دارم به اینکه هر چیزی اَجَلی دارد.  "لکل امة اَجَلٌ لا یستأخرون ساعة و لا یستقدمون" .اجلی که نه لحظه ای تأخیر می کند و نه لحظه ای زودتر می آید. منظورم از این اجل ، مرگ و اجل معلق و این حرفها نیست؛ منظورم این است که هر چیزی یک موعد و سرآمدی دارد که تا آن موعدش فرا نرسد آن چیز پیش نمی آید و عجله برای رسیدن به چیزی یا عجله برای رخ دادن اتفاقی خاص ، حاصلی جز نگرانی و اضطراب ندارد.می دانم که کار آسانی نیست.گاهی با تمام وجود انتظار اتفاقی را می کشی که تأخیر چند لحظه ای آن هم برایت گران می آید ولی باید بدانیم که تا موعد چیزی و به عبارتی اجل آن چیز نرسد از آن خبری نیست؛ و از ما بر نمی آید مگر صبر.

در مورد حرف زدن یا راه افتادن فاطمه هم همین نظر را داشتم.می دانستم وقتش که بشود خودش شروع می کند به این کارها و نگرانی من جز آزار خودم حاصل دیگری ندارد.در مورد چهار دست و پا کردنش هم همین طور فکر می کردم ، و دخترکی که حاضر نبود دقایقی دمر بخوابد ناگهان طی یک هفته و شاید کمتر در برابر چشمان شگفت زده ما چهار دست و پا کردن را یاد گرفت و این پیشرفت اگر چه دیر ( در ۱۰ ماهگی ) ولی رخ داد و من هرگز خودم را به خاطرش نگران نکردم.

از حدود سه هفته پیش دخترک به طور ناگهانی شروع کرده است به تکرار کلمات و طی این مدت واژه های زیادی (البته بیشتر به صورت تک سیلابی ) به دامنه لغاتش اضافه شده اند. به آقا " گاگا" به قاشق "گا" به سوپ و توپ هر دو " پو " یا "بو"  و به نی نی " نِ نِ "می گوید و بابا و آب و مامان و الو و تاب و به به و ... واژگانی هستند که هر روز بارها و بارها تکرار می کند و حالا می توانم میل به یادگیری و تکرار کلمات را بیش از پیش در چشمانش ببینم.

در مورد راه رفتن این اواخر فاطمه حسابی مقاومت می کرد و حتی حاضر نبود یکی دو قدم دست در دست ما تاتی کند؛ ولی من در این مورد هم خودم را نگران نکردم و می دانستم به وقتش راه می افتد.الان یک هفته ای است که به شدت علاقه مند به تاتی کردن شده است و فاصله های کوتاه را در حالی طی می کند که دسشتش را به هیچ جا نگرفته است و هنگامی که من و پدرش با او بازی می کنیم و از سمت یکی از ما به سمت دیگری می رود مسافت یکی دو متری را بدون کمک کسی طی می کند.ما که حسابی به او امیدواریم.

دخترکم

امیدوارم و برایت دعا می کنم که در تمام زندگی ات حرفی بر خلاف رضای خداوند مهربان بر زبان نیاوری و قدمی در مسیر غیر رضای او ننهی.

الهی ، آمین .

پ.ن.

مدتی است اینترنت من مشکل دار شده است و با وجود چند بار مراجعه به دکتر هنوز نفهمیده ام بیماری اش چیست.می آیم و مطالب دوستان را مثل همیشه می خوانم ولی نمی توانم نظر بدهم، یعنی نمی شود.این را دلیل بی وفایی ما ندانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت 8:28  توسط خانم شاد  | 

 

دخترک روی تخت من نشسته است . اشاره می کند به ظرف برسها و موپیچها و برسم را طلب می کند. (ببخشید ) پی پی کرده است و به خاطر جلوگیری از سوختن پایش باید سریع او را به حمام ببرم و بشورمش.نمی آید.برس مرا می خواهد. آغوشم را با مهربانی باز می کنم و می گویم بیا برویم آب بازی بعد بر می گردیم و برس را می دهم.در حال نشسته صورتش را به تخت می چسباند تا مخالفتش را نشان دهد و کم کم متمایل به گریه می شود.مجبورم به زور ببرمش. در دلم می گویم آخر تو که می دانی زور من از تو بیشتر است و آخر همان چیزی می شود که من می خواهم پس خودت با زبان خوش به خواسته من رضایت بده تا سریع تر به آن چیزی هم که خودت می خواهی برسی.

از حرف خودم خنده ام می گیرد.فکر می کنم شاید این حرف دل خدا هم باشد وقتی ما برای رسیدن به خواسته ای اصرار و الحاح می کنیم  و در نهایت هم همانی می شود که او می خواهد چون آنچه او می خواهد در آن شرایط به صلاح ماست.کاش ما این قدر آدم باشیم که مثل بچه ها برای خواسته خودمان گریه و زاری راه نیندازیم و به آنچه او برایمان مقدر کرده تن دهیم و راضی باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 13:15  توسط خانم شاد  | 

خدایا

اینکه وقتی کاری نداریم و اوضاعمون رو به راهه نمی آییم سراغت ؛ دلیل نمی شه وقتی کارمون گیره و حسابی بهت احتیاج داریم دست به دامنت نشیم.

خدا جون

این بار هم کارمون رو راه بنداز ؛ سعی می کنیم از دفعه بعد، قبل از اینکه کارمون گیر کنه و اوضاعمون به هم بریزه و همون موقعی که همه چیز سر جاشه و مرتبه ، خدمتت برسیم.

خدایا ... ما رو قال نذاری ها ... چاکریم !!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 6:37  توسط خانم شاد  | 

پس فردا امتحان دارم.آن هم دو تا.دو تن از اساتید محترم لطف کرده اند و جزوه را به دو قسمت تقسیم کرده اند و از بخش اول پس فردا و از بخش دوم پایان ترم امتحان می گیرند.به حجم دروسی که از اول ترم اندکی بر روی هم تل انبار شده اند اضافه کنید بیماری و تب فاطمه را.تبی که از دوشنبه صبح شروع شد و تا پنجشنبه با قطره استامینوفن و شیاف هم پایین نیامد.خودتان مقدار فراوانی گریه و اشک و بد قلقی و خلاصه یک بچه مریض تمام عیار را بگذارید کنار یک عالمه درس ببینید حاصلش چه می شود !

قطعاً در این شرایط که توقع ندارید بتوانم مطلب قابل به عرضی بنویسم...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 18:3  توسط خانم شاد  | 

 

بوسه و دشنام را تک تک بده

تا ببینم زین دو شیرین تر کدام 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 17:7  توسط خانم شاد  | 

از بچگی عاشق رنگ آمیزی و نقاشی بودم.به کلاس نقاشی هم رفتم.آخرین کلاس نقاشی را سال پنجم دبستان رفتم؛کلاس نقاشی آقای اسپهبدی که آن موقع از بهترین کلاسهای مشهد بود.ولی چیزی که من دوست داشتم آن چیزی نبود که در این کلاسها یاد می دادند.از سایه زدن و کشف جهت نور بدم می آمد.عاشق کارهای گرافیکی بودم با ذهنی پر از ایده و توانایی زیادی در ترکیب یا کنار هم گذاشتن رنگهای مختلف به بهترین و متناسب ترین شکل.عاشق کشیدن کاریکاتور و شکلکهای کارتونی بودم و حوصله ام از کشیدن یک کوزه یا سبد میوه سر می رفت.ولی در این کلاسها کسی متوجه استعداد من نشد و خودم هم فکر می کردم مشکل از من است که نمی توانم مثل بقیه سایه بزنم یا شاید اصلاً این آن چیزی نیست که من دوست دارم.از همان سال نقاشی حرفه ای و کشیدن منظره و پرتره را ترک کردم.هر چند ارتباطم با دنیای رنگها قطع نشد.

یکی دو هفته ای است جعبه مداد رنگی ۳۶ رنگ فاطمه که مادرم برای سیسمونی اش گرفته بود را به همراه یک سررسید بزرگ در اختیارش قرار می دهم تا خط خطی کند و از بازی با رنگها لذت ببرد.ولی خودم بیشتر کیف می کنم.بوی مدادها مستم می کند و دفتر دخترک پر است از رنگ آمیزی های من.نمی دانم اگر همان موقع یکی استعداد مرا کشف! می کرد الان چه کاره بودم،شاید یک گرافیست.

کمی هم از دخترم

*خیلی کتاب دوست دارد.ولی خیلی زود کتابهایش را پاره می کند.حدود دو ماه پیش یک کتاب حمام بزرگ همراه با عکس و شعر برایش خریدم که نتواند پاره اش کند.به قدری به کتابش علاقه مند شد که علاقه اش برایمان دردسری ایجاد کرده بود که یکی دو هفته کتاب را مخفی کردم.بلافاصله کل کتاب را یاد گرفت و همه اجزای کتاب ( سارا کو ؟ نی نی کو ؟ کو پتوی نی نی ؟ کو بالشش ؟کو توپ نینی ؟ کو میمون ؟ کو کلاغها و خلاصه تک تک اجزای هر صفحه )را با دستش نشان می داد وقتی جایشان را از او می پزسیدیم.حتی هنگامی که کتاب بسته بود اگر می پرسیدیم توپ نی نی کجاست ؟ این قدر ورق می زد تا به همان صفحه برسد.ولی ماجرا به همین جا ختم نمی شد.صفحات کتاب بارها و بارها مرور می شد ولی دخترک خسته نمی شد و کافی بود یک قسمت از اجزا را نشان ندهی یا شعرش را نخوانی تا او با اصرار دستش را بر روی آن بگذارد و مجبورت کند تا آن قسمت را هم بیان کنی.آن موقع فقط می توانست اشیاء کوچک را هنگام چهار دست و پا کردن حمل کند ،ولی وقتی من در آشپزخانه بودم از وسط هال با کلی زحمت این کتاب بزرگ را با خودش به آشپزخانه می کشید و به پای من آویزان می شد تا آن را برایش بخوانم.یک کتاب دیگر از همین دست کتابها برایش خریدم شاید بهتر شود که نشد و ما مدام با گریه و جیغ و فریاد او برای خوانده دوباره و سه باره و ده باره کتاب مواجه بودیم و این شد که مجبور به پنهان کردن کتاب شدیم.حالا پس از مدتی دوباره کتابش را برایش آورده ام.حالا حالات شخصیتها را هم می فهمد.اینکه اینجا سارا می گوید هیس و دستش را به جای بینی اش بر روی لپش می گذارد یا سارا می گوید پیف پیف یا نی نی گریه می کند.امیدوارم این بار دخترک جنبه ! داشته باشد و ما را مجبور به مخفی کاری نکند.

*یاد گرفته بود از تخت و مبل بالا برود.حالا یک هفته ای است یاد گرفته از تخت و مبل پایین بیاید و البته این مهارت او کمی خیال ما را راحت کرده است و دیگر نگران این نیستیم که با لحظه ای غفلت ما از روی تختمان بیفتد.خصوصاً که عاشق جست و خیز بر روی تخت است و می ایستد بالاسر تخت و خودش را رها می کند تا پرت شود روی تخت یا از بالش ها بالا می رود و رویشان می ایستد .

*علاقه اش به تاب کمتر از علاقه اش به کتاب نیست. گاهی که با پیشی اش و موبایل من تاب بازی می کند در تاب خوابش می برد.

*چند روزی است که شروع کرده است به تکرار کلماتی که می شنود ؛ البته از آخر به اول. به آب می گوید " با" و البته به تاب هم همین را می گوید.از قاشق فقط ق آخرش را می گوید و به نظر می رسد دارد قدم های جدیدی در مسیر پیشرفت برمی دارد.این نحوه تکرار از آخر به اول مرحله ای است که طبق کتاب "همه کودکان تیزهوشند اگر "،قبل از شروع به تکرار صحیح کلمات طی می شود.نکته دیگری که در کتاب آمده است و برای من جالب بود این است که در حدود ۱۳ ماهگی کودکان مانند یک خرس چهار دست و پا می کنند.و این واقعاً در مورد فاطمه صادق است.خیلی خوشگل چهار دست و پا می کند و سرش را بازی گونه به راست و چپ حرکت می دهد.

کمی از خودم

*مدتهاست دل سیر ندیدمشان.دل تنگشان بوده ام.ملاقاتی یک ساعته در آرامش بدون حضور فاطمه ،یکی از بزرگترین لذتهای زندگی ام را نصیبم می کند.لذت هم کلامی با ...

خداوندا ،متشکرم.کمکم کن تا از عهده آنچه وظیفه ام در این مرحله است، بر آیم. (مرحباً بحبیبنا )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 9:47  توسط خانم شاد  | 

 

نماهنگ قطعه ای از بهشت را که از سایت اهل ولاء* برداشتم حتماً ببینید.

*آدرس این سایت در قسمت پیوندهای وبلاگم هست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 15:50  توسط خانم شاد  | 

 

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند ؟!

                                                                 فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟!

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

                                                                 دیوانه تو هر دو جهان را چه کند ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 9:45  توسط خانم شاد 

از دخترم

***خواهر اول و دوم همسرم خصوصاً دومی وسواس دارند.به همین دلیل هم به بچه هایشان از حیث تمیزی و پاکی خیلی سخت می گیرند.بچه هایشان از ۱۲ ماه سال ،۱۱ ماهش را مریضند( واضح است که جمله ام اغراق آمیز بود! ولی جداً خیلی سرما می خورند و حسابی هم سرما می خورند.)که البته به نظر من این ، خیلی هم دور از انتظار نیست. بچه ای که همیشه از هرگونه ویروس و میکروبی دور نگه داشته شده است طبیعی است که با شروع فصل مدارس ، بدنش پذیرای انواع و اقسام ویروسها شود.دخترک ما هم ، اگر چه در این مدت مقاومت بسیاری از خود نشان داد و چند دوره سرماخوردگی شدید و عفونی همراه با تب بچه های عمه اش بر او اثر نکرده بود ؛ به نظر می رسد این بار دیگر نتوانسته مقاومت کند ،چون پس از گذراندن یک بعد از ظهر با چند فرد بیمار از دیروز صبح آبریزش بینی پیدا کرده است و امروز از اول صبح دو سه تا عطسه و مقدار نه چندان کمی بد قلقی هم به آبریزش بینی اش اضافه شده است.امیدوارم با این حجم درسهای من بیماری اش در همین حد بماند.

***دندان سمت چپ دندانهای مرکزی پایینی فاطمه دیروز نیش زد.چند روزی است پایش به ظرز فجیعی سوخته است و هر بار هنگام تعویض خون می آید.با در آمدن دندانش علت این سوختگی شدید معلوم شد.

***یک هفته یا شاید کمی بیشتر است که دخترک یاد گرفته است مفهوم " آره " را با حرکت سرش نشان دهد.وقتی از او چیزی می پرسم که جوابش بله است اوهومی می گوید و سرش را تکان می دهد و می خندد و خودش را موش می کند.وقتی هم چیزی را نمی خواهد بدون سر تکان دادن و اوهوم گفتن فقط خودش را موش می کند و ریز می خندد.ماههاست که اسم بسیاری از اشیاء منزل را می شناسد و وقتی جایشان را از او می پرسیم با دست نشانشان می دهد.حالا بسیاری از جملات و افعال را خوب می فهمد و مطابق خواسته ما عمل می کند.بخور و بنشین و بیا و بده و فلان چیز کنار فلان چیز است ، برو بیاورش و با فلانی بای بای کن و فلانی را بوس کن یا ناز کن و خیلی از جملات امری دیگر ، الان برایش مثل آب خوردن ! شده اند. از اعضای بدنش هم دست و پا و مو را بلد بود و الان چند هفته ای است که جای بینی اش را هم یاد گرفته است.پروژه بعدی آموزش محل دندانهاست !

***گاهی احساس می کنم هر روز از روز قبل بزرگتر و عاقل تر شده است.وجوم از پیشرفتهایش غرق لذت می شود و از داشتنش به خودم می بالم.هر چند گاهی باورم نمی شود که او دختر من است.من که هنوز خودم بزرگ نشده ام !

از خودم

***یک کار ، که در طول یک سال گذشته به خاطر مشغله پر مسئولیت فرزند داری ترکش کرده بودم ،را دو سه روزی است دارم انجام می دهم و ان شاء الله ادامه خواهم داد.کاری که وجودم را مملو از آرامش می کند.

***آب کم جو تشنگی آور به دست                          تا بجوشد آبت از بالا و پست

همیشه خیلی احساس تشنگی می کردم و همین باعث می شد خیلی نگران این نشوم که آب در دسترسم نیست،ولی حالا ... احساس می کنم کم کم دارم تشنگی و عطشم را از دست می دهم.دارم راضی می شوم به شرایط موجود.و این چیزی نیست که دلم می خواهد. باید روی خودم کار کنم.از اینکه مثل گوسفندان سرم پایین باشد و فقط به چریدن فکر کنم و فراهم بودن چراگاه تنها عامل خوشحال کننده ام باشد بدم می آید.باید روی خودم کار کنم.همه اش تقصیر این دخترک است که با دلبری هایش دل آدم را می چسباند به زمین و حواس آدم را از آسمان پرت می کند.باید روی خودم کار کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 13:41  توسط خانم شاد  | 

خواباندن فاطمه از بدو تولدش برای ما کار سختی بود،چون هنگام شیر خوردن نمی خوابید و حتماً باید روی پا می گذاشتیمش و نیم ساعتی تکانش می دادیم تا یک ساعت بخوابد.از چهار ماهگی صاحب کریر متحرکی شد که تا همین الان پس از تکان دادن مداوم توی آن خوابش می برد و بعد ما بلندش می کنیم و می گذاریمش در تختش.تا مدتی پیش چون خیلی گریه می کرد دو سه ساعتی بعد از بیدار شدنش او را در کریرش می گذاشتم و به زور می خواباندمش تا بتوانم در فاصله کوتاه خواب سبکش با عجله به کارهای منزل و ناهار برسم.و این رویه به زور خواباندن او تا شب ، هر وقت گریه و اذیتش به اوج می رسید ،تکرار می شد ،خصوصاً توسط همسرم که فوق تخصص به زور خواباندن کودک دارد.و البته خودش هم عادت کرده بود که در این ساعات بخوابد و از مدتی قبلش نق نق های حاصل از خواب آلودگی اش شروع می شد.

حالا حدود یک ماهی است رویه ام را تغییر داده ام.از اینکه عادت کرده است ما او را بخوابانیم خسته ام و می خواهم به تدریج کاری کنم که بیاموزد خودش بخوابد.در این مدت اصلاً او را نمی خوابانم و با همه بهانه گیری هایش کنار می آیم . در نتیجه گاهی این قدر خسته می شود که هنگام شیر خوردن در آغوش من به خواب می رود یا به قدری گیج می شود که به محض رها کردن سینه ام و با اندک تکانی در همان کریر مزبور به خواب می رود.البته  ناگفته نماند که با این روش گاهی از ساعت ۸ صبح که بیدار می شود تا ساعت ۱۱ شب فقط ۴۰ یا ۵۰ دقیقه می خوابد.اما امیدوارم بدین ترتیب به مرور در مسیری قرار بگیرد که بتواند خودش بخوابد.یکی از دوستان دوران دانشگاهم دختری ۵/۳ ساله دارد که چند روز پیش می گفت هر شب باید نیم ساعت روی پایمان بگذاریمش تا به خواب رود.

مشکل دیگری که از ابتدا با خواب فاطمه داشتیم سبک بودن خوابش بود و با کوچکترین صدایی بیدار می شد.گاهی من مجبور بودم تمام مدتی را که او خواب بود ثابت بر روی مبل بنشینم و تکان نخورم.حتی با صدای کلیک کردن موس من در اتاق بغلی  هم بیدار می شد.با شروع فصل گرم و روشن شدن کولرها کار من راحت تر شد،چون وقتی در اتاقش را می بستم و کولر را با درجه تند روشن می کردم صدای کولر در فضای بسته اتاق مانع می شد که صداهای بیرون اتاق فاطمه را بیدار کند.از اواسط شهریور که هوای مشهد حسابی سرد شد مشکل سبکی خواب فاطمه دوباره بروز کرد ، که البته این مشکل را خدای مهربان به روش جالبی برایمان حل کرده است.

خانه پشت خانه ما ،دو سه هفته ای است که در حال ساخته شدن است و صدای بلند و پیوسته ماشین جوششان ،اگرچه روزهای اول اعصاب مرا خرد می کرد ،حالا تبدیل شده به نعمتی که مانع رسیدن صداهای بیرون به اتاق فاطمه می شود.روزهایی که صدای ماشین نمی آید خدا خدا می کنم قبل از خوابیدن فاطمه بناها شروع به کار کنند تا هنگام خواب بعد از ظهر دخترک بتوانم مدتی را در آشپزخانه با خیال راحت سر و صدا کنم و تمیز کاری کنم.

راستی از پنجشنبه گذشته تخت پارک فاطمه را از اتاق خودمان به اتاق خودش منتقل کرده ایم و حدوداً ده روزی است که دخترک شبها در اتاق خودش می خوابد.بعضی از روانشناسان معتقدند بهترین سن برای جدا کردن اتاق کودک ۱۲ تا ۱۸ ماهگی است چون در این سن کودک هنوز مفهومی از ترس در ذهنش ایجاد نشده است و این جدایی را به راحتی می پذیرد.فاطمه که تا کنون با این جدایی مشکلی نداشته و صبح ها به محض بیداری شروع به بازی از دور با عروسکهایی که روی کمدهایش هستند و آواز خوانی می کند.امیدوارم از این به بعد هم همه چیز خوب پیش برود.

پ.ن.

چقدر بچه های کوچک با این زیرپوشهای رکابی خوشگل می شوند.حیف که هوا سرد شده و مجبوریم آنها را زیر لباسهایشان تنشان کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 13:8  توسط خانم شاد  |